
نوشته شده توسط حامد
| ۱۸ شهريور ۱۳۸۸ ساعت ۰۲:۰۵:۲۱
| آرشيو نظرات (5)
اي كاش به همان اندازه اي كه دوري, نزديك بودي! اي كاش مرا مي ديدي انتظارم را چشمان خسته ام را و شايد آن هنگام باورم مي كردي مرا و عشقم را و من ديگر اشك نمي ريختم و تو ديگر اينچنين, غريبه نبودي نمي دانم چه بگويم هر آنچه بايد مي گفتم, در لا به لاي اشك هايم گم شد سالهاست كه بغض دلم, تركيده است سالهاست دچارت شده ام سالهاست مي شناسمت
زندگي عشق است ، عشق افسانه نيست ، آنكه عشق را آفريد ديوانه نيست ، عشق آن نيست كه كنارش باشي ، عشق آن است كه بيادش باشي
عشق كليد شهر قلب است به شرط آن كه قفل دلت هرز نباشد كه با هر كليدي باز شود
ديوانه ات گشتم ? تو عاشق نبودي خيلي دير فهميده بودم. چشم هايت پي ديگري بود ومن اين را نفهميده بودم. درتمام لحظه هايم هيچ *** تنهائيم را حس نكرد آسمان غم گرفت هيچ *** بركه طوفاني ام را حس نكرد. آنكه سامان غزلهايم از اوست بي سرو سامانيم را حس نكرد
نوشته شده توسط حامد
| ۱۰ شهريور ۱۳۸۸ ساعت ۰۲:۴۲:۱۰
| آرشيو نظرات (8)

نوشته شده توسط حامد
| ۱۰ شهريور ۱۳۸۸ ساعت ۰۲:۴۰:۰۸
| آرشيو نظرات (1)