سيد حامد هاشمي هستم و 17 سال دارم كلاس سوم دبيرستان تيزهوشان لار رشته ي رياضي وفيزيك اينجا محل قرار گيري ستاره هايي هستش كه مي تونيد يكيش شما باشيد نظر بدين تو وبي كه مال خودتونه اميدوارم واقعيت هاي زندگي و موضوع هاي مختلف رو توي وبلاگ ببينيد با ستاره هاي گم نام (براي ديدن كامل صفحات لطفا از Firefox استفاده كنيد ممنون)
با حقوق معلمي شروع كردم
در سال ۱۳۳۴ درست همان زماني كه تعداد دانشجويان دانشگاه ها و موسسات عالي كشور محدودتر از آن بود كه كسي به مدرك بنازد، حوالي ميدان خراسان به دنيا آمد. در آن دوره و زمانه و با شرايط نسبتا سخت خانوادگي اي كه داشت، به مخيله هيچ كس – حتي صميمي ترين دوستانش- خطور نميكرد كه چندين و چند سال بعد درست در روزگاري كه براي نشستن روي يكي از صندلي هاي دانشگاه عده اي سر و دست ميشكنند، قرار است يكي از بزرگ ترين راه هاي گذشتن از دروازه هاي كنكور به دوستان او و موسسه اش وابسته باشد؛ حالا – يعني ۵۵ سال بعد- در نزديكي سيد خندان و ميدان انقلاب او پر آوازه ترين پدر خوانده كنكور ايران است و براي خيلي ها راهي جز روش طراحي شده او براي رسيدن به دانشگاه وجود ندارد.
.
.
.
منبع:http://maadweb.com/گفتگو-كاظم-قلم-چي-پدرخواند-كنكور-ايران/
راستي اين كليد چيه مي تونيد كمكم كنيد؟

اين خيلي بده كه آخر اين ماه برسه و بفهمي كه گلي كاشتي فقط يه خاره.
محتويات ذهنم در تاريخ 89/5/31
سالها از آرام گرفتن چمران مي گذرد . روزهاي تكاپو و از پشت صخره اي پشت صخره ديگرپريدن و پناه گرفتن ، و روزهاي جنگ هاي سرنوشت ساز پايان يافته اند و اكنون در اين روزگار به ظاهر آرام "غاده چمران" با لحني شكسته داستاني روايت مي كند، "داستان يك نسيم كه از آسمان روح آمد و در گوشش كلمه عشق گفت و رفت به سوي كلمه بي نهايت."
سال ها از روزي كه سرانجام چمران در اين زمين آرام گرفت مي گذرد و اين بار غاده داستاني از تاريخ اين سرزمين روايت مي كند، داستان "مرد صالحي كه يك روز قدم زد در اين سرزمين به خلوص . "
.
.
.
كنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنيدستي اين هم شنو
به رستم چنين گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هيچ باك
كه گر گنده اي من ز تو برترم
اگر تو يلي من ز تو يلترم
رستم انگار بهش برخورد، يهو قاطي كرد و گفت:
منم مرد مردان ايران زمين
ز مادر نزادست چون من چنين
تو اي جوجه با اين قد و هيكلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت
جومونگ چشماشو اونطوري گشاد كرد و گفت:
تو را هيچ كس بين ايرانيان
نمي داندت چيست نام و نشان
ولي نام جومونگ و سوسانو را
همه ميشناسند در هر مكان
تو جز گنده بودن به چي دلخوشي
بيا عكس من را به پوستر ببين
ببين تي وي ات را كه من سوژشم
ببين حال ميدن در جرايد به من
منم سانگ ايل گوكه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پيش من مور هم نيستي
كانال ۳ رو ديدي؟ كور كه نيستي
در اينحال رستم پهلوان، لوتي نباخت و شروع به رجز خواني كرد:
چنين گفت رستم به اين مرد جنگ
جومونگا ! تويي دشمنم بي درنـگ
چنان بر تنت كـــوبم ايـــن نعلبكي
كه ديگر نخواهي تو سوپ، آبــكي
مگـــر تو نـــداني كه مـن كيستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نيستم
منم رستم، آن شير ايــران زمين
(بويو) كوچك است در نگاهم همين
بعد از رجز خواني رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه اي كه آنجا پنهان شده بود آمد:
جومونگ آمد از پشت تل سياه
كنارش(يوها) مــادر بي گنـاه!
بگفت:هين! منم آن جومونگ رشيد
هم اينك صدايت به گوشــم رسيد
(سوسانو) هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او اين سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گويم به او بر هواست!
و بعد از حرفهاي جومونگ درد دل رستم آغاز گرديد:
و اين شد كه رستم سخن تازه كرد
كه حرف دلش گفت (پس كو نبرد؟!)
بگفت اي جومونگا كه حرف دل است
كه زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
كه ما پهلوانيم و اين است حالمان
كه دادار بايد رسد بر دل اين و آن!
و اينچنين شد كه دو پهلوان همديگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گريه سر دادند:
بگذار تا بگرييم چون ابر در بهــــــاران
كز سنگ ناله خيزد بر حال ما جوانان!
منبع: http://www.ax20.org/post/886
